Hello-01-june.gif (32197 bytes) قلبهای عاشق - فروغ فرخزاد
من از نهایت شب حرف میزنم....من از نهایت تاریکی..و از نهایت شب حرف میزنم



Persian: Hediyeh


I speak out of the deep of night
out of the deep of darkness
and out of the deep of night I speak.


if you come to my house, friend
bring me a lamp and a window I can look through
at the crowd in the happy alley

Forugh Farrokhzad


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 14:2  توسط ...سپیده...  | 


Persian : Tavalodi Digar

My whole being is a dark chant
which will carry you
perpetuating you
to the dawn of eternal growths and blossoming
in this chant I sighed you sighed
in this chant
I grafted you to the tree to the water to the fire.
Life is perhaps
 a long street through which a woman holding
 a basket passes every day

Life is perhaps
a rope with which a man hangs himself from a branch
life is perhaps a child returning home from school.

Life is perhaps lighting up a cigarette
in the narcotic repose between two love-makings
or the absent gaze of a passerby
who takes off his hat to another passerby
with a meaningless smile and a good morning .

Life is perhaps that enclosed moment
when my gaze destroys itself in the pupil of your eyes
and it is in the feeling
 which I will put into the Moon's impression
 and the Night's perception.

In a room as big as loneliness
my heart
which is as big as love
looks at the simple pretexts of its happiness
at the beautiful decay of flowers in the vase
at the sapling you planted in our garden
and the song of canaries
which sing to the size of a window.

Ah
this is my lot
this is my lot
my lot is
a sky which is taken away at the drop of a curtain
my lot is going down a flight of disused stairs
a regain something amid putrefaction and nostalgia
my lot is a sad promenade in the garden of memories
and dying in the grief of a voice which tells me
I love
your hands.

I will plant my hands in the garden
I will grow I know I know I know
and swallows will lay eggs
in the hollow of my ink-stained hands.

I shall wear
a pair of twin cherries as ear-rings
and I shall put dahlia petals on my finger-nails
there is an alley
where the boys who were in love with me
still loiter with the same unkempt hair
thin necks and bony legs
and think of the innocent smiles of a little girl
who was blown away by the wind one night.

There is an alley
     which my heart has stolen
     from the streets of my childhood.

The journey of a form along the line of time
inseminating the line of time with the form
a form conscious of an image
coming back from a feast in a mirror

And it is in this way
that someone dies
and someone lives on.

No fisherman shall ever find a pearl in a small brook
which empties into a pool.

I know a sad little fairy
who lives in an ocean
and ever so softly
plays her heart into a magic flute
a sad little fairy
who dies with one kiss each night
and is reborn with one kiss each dawn.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 



همه ي هستي من آيه ي تاريكيست
كه تو را در خود تكراركنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه تو را آه كشيدم،آه
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
 

زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي باآن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفليست كه از مدرسه بر مي گردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ،در فاصله ي رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر مي دارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد “صبح بخير”

زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست
كه نگاه من ،در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه ي يك عشقست
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گل ها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند

آه

سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من ،
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن ا ز يك پله ي متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد :
“دست هايت را
دوست مي دارم ”
دست هايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد ،مي دانم ،مي دانم،مي دانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آن جا
پسراني  كه به من عاشق بودند ،هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يكشب او را
باد باخود برد

كوچه اي هست كه قلب من آنرا
از محله هاي كودكيم دزديده ست

سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه زمهماني يك آينه برمي گردد

و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند

هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد ،مرواريدي
                                                                      صيد نخواهد كرد .

من
 پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام،آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد



+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

فروخ فروخ زاد

فروخ فروخزاد در دی ماه سال 1313 هجری شمسی در تهران متولد شد. پس از گذراندن دوره های آموزش دبستانی و دبیرستانی به هنرستان بانوان رفت و خیاطی و نقاشی را فرا گرفت.
شانزده ساله بود که به یکی از بستگان مادرش-پرویز شاپور که پانزده سال از وی بزرگتر بود- علاقه مند شد و آن دو با وجود مخالفت خانواده هایشن با هم ازدواج کردند. چندی بعد به ضرورت شغل همسرش به اهواز رفت و نه ماه بعد تنها فرزند آنان کامیار دیده به جهان گشود. از این سالها بود که به دنیای شعر روی آورد و برخی از سروده هایش در مجله خواندنیها به چاپ رسید. زندگی مشترک او بسیار کوتاه مدت بود و به دلیل اختلافاتی که با همسرش پیدا کرد به زودی به متارکه انجامید و از دیدار تنها فرزندش محروم ماند.
نخستین مجموعه شعر او به نام اسیر به سال ۱۳۳۱ در حالی که هفده سال بیشتر نداشت از چاپ درآمد. دومین مجموعه اش دیوار را در بیست ویک سالگی چاپ کرد و به دلیل پاره ای گستاخی ها و سنت شکنی ها مورد نقد و سرزنش قرار گرفت. بیست و دو سال بیشتر نداشت که به رغم آن ملامت ها سومین مجموعه شعرش عصیان از چاپ درآمد.
فروغ در مجموعه اسیر بدون پرده پوشی و بی توجه به سنت ها و ارزشهای اجتماعی آن احوال و احساسات زنانه خود را که در واقع زندگی تجربی اوست توصیف می کند. اندوه و تنهایی و ناامیدی و ناباوری که براثر سرماخوردگی در عشق در وجود او رخنه کرده است سراسر اشعار او را فرا می گیرد. ارزش های اخلاقی را زیر پا می نهد و آشکارا به اظهار و تمایل می پردازد و در واقع مضمون جدیدی که تا آن زمان در اشعار زنان شاعر سابقه نداشته است می آفریند.
در مجموعه ديوار و عصيان نيز به بيان اندوه و تنهايی و سرگردانی و ناتوانی و زندگی در ميان روياهای بيمارگونه و تخيلی می پردازد و نسبت به همه چيز عصيان می كند. بدينسان فروغ همان شيوه توللی را با زبانی ساده و روان اما كم مايه و ناتوان دنبال می كند. از لحاظ شكل نيز در اين سه مجموعه همان قالب چهار پاره را می پذيرد و گهگاه تنها به خاطر تنوع ، اندكی از آن تجاوز می كند.
فروغ از سال ۱۳۳۷ به كارهای سينمايی پرداخت. در اين ايام است كه او را با ابراهيم گلستان نويسنده و هنرمند آن روزگار همگام می بينيم. آن دو با هم در گلستان فيلم كار می كردند.
در سال ۱۳۳۸ برای نخستين بار به انگلستان رفت تا در زمينه امور سينمايی و تهيه فيلم مطالعه كند. وقتی كه از اين سفر بازگشت به فيلمبرداری روی آورد و در تهيه چند فيلم گوتاه با گلستان همكاری نزديك و موثر داشت. در بهار ۱۳۴۱ برای تهيه يك فيلم مستند از زندگی جذاميان به تبريز رفت. فيلم خانه سياه است كه بر اساس زندگی جذاميان تهيه شده ، يادگاری هنری سفرهای او به تبريز است. اين فيلم در زمستان ۱۳۴۲ از فستيوال اوبرهاوزن ايتاليا جايزه بهترين فيلم مستند را به دست آورد.
چهارمين مجموعه شعر فروغ تولدی ديگر بود كه در زمستان ۱۳۴۳ به چاپ رسيد و به راستی حياتی دوباره را در مسير شاعری او نشان می داد. تولدی ديگر ، هم در زندگی فروغ و هم در ادبيات معاصر ايران نقطه ای روشن بود كه ژرفای شعر و دنيای تفكرات شاعرانه را به گونه ای نوين و بی همانند نشان می داد. زبان شعر فروغ در اين مجموعه و نيز مجموعه ایمان بياوريم به آغاز فصل سرد كه پس از مرگ او منتشر شد ، زبان مشخصی است با هويت و مخصوص به خود او. اين استقلال را فقط نيما دارا بود و پس از او اخوان ثالث و احمد شاملو ﴿در شهرهای بی وزنش﴾ و اين تشخيص نحصول كوشش چندين جانبه اوست: نخست سادگی زبان و نزديكی به حدود محاوره و گفتار و دو ديگر آزادی در انتخاب واژه ها به تناسب نيازمندی در گزارش دريافت های شخصی و سه ديگر توسعی كه در مقوله وزن قائل بود.
فروغ پس از آنكه در تهيه چندين فيلم ابراهيم گلستان را ياري كرده بود در تابستان ۱۳۴۳ به ايتاليا، آلمان و فرانسه سفر كرد و زبان آلماني و ايتاليايي را فرا گرفت. سال بعد سازمان فرهنگي يونسكو از زندگي او فيلم نيم ساعته تهيه كرد، زيرا شعر و هنر او در بيرون از مرزهاي ايران به خوبي مطرح شده بود.
فروغ فروخزاد سي و سه سال بيشتر نداشت كه در سال ۱۳۴۸ به هنگام رانندگي بر اثر تصادف جان سپرد و در گورستان ظهيرالدوله تهران به خاك سپرده شد.

تولدي ديگر
همه هستي من آيه تاريكي ست
كه ترا در خود تكراركنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم، آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيل از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسماني ست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد
طفلي ست كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد
افروختن سيگاري باشد، در فاصله رخوتنك دو هم آغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
.........

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

پنجشنبه 5 مرداد

 پرویز محبوب من
مطالبی را که در این نامه می خواهم برای تو بنویسم چیزهای تازه ای نیستند و علت تکرار آن ها فقط موقعیت مناسبی است که کنون برای ما پیش آمده یعنی موافقت پدرم بدون هیچ قید و شرطی شاید بپرسی چه طور شد که یک مرتبه پدرم تغییر عقیده داد ؟ این خود فصل جداگانه ای است که بعد ها اگر فرصت کردم برایت شرح می دهم .
پرویز... من که به سهم خودم خیلی خوشحالم بزرگ ترین آرزوی من فقط این بود که در کنار تو یک زندگی سعادتمندی داشته باشم . برای تو همسری وفادار باشم . وسایل راحتی و خوشبختی تو را فراهم سازم . تو اگر پیش من بودی و از همه افکار من آگاه می شدی و اگر نقشه هایی را که برای زندگی آتیه ام کشیده ام برای تو شرح می دادم . آن وقت می توانستی باور کنی که تا چه اندازه در زندگز من نفوذ کرده ای و چه قدر بر روح و نگرش من ملسط شده ای .
 با این وصف چه طور می خواهی خوشحال نباشم . فکر این که به زودی به آرزوهای بزرگ خودم خواهم رسید فکر این که در کنار تو زندگی خواهم کرد فکر این که با تو و به کمک تو نقشه هایی را که برای زندگیمان کشیده ام اجرا می کنیم . خود به تنهایی برای من شیرین و مسرت بخش است
 پرویز ... اما تو خیلی کمتر از من در این باره فکر می کنی و یقین دارم آن قدر که من تو را دوست دارم تو مرا دوست نداری
 می دانم که الآن می پرسی ( چرا ؟ ) به علت این که انسان وقتی کسی را حقیقتا دوست داشت در راه رسیدن به او از هیچ چیز دریغ نمی کند و با همه ی نیرو و توانایی خود در راه مقصود پیش می رود . حتما باز هم می پرسی ( مگر من چه کرده ام ؟ )
 بسیار خوب ... تو بدون هیچ دلیل و جهتی گفته ای که با پیشنهادات مادرم مخالفی در صورتی که این پیشنهاد نه برای تو ضرری دارد نه برای من منفعتی . درست است که این پیشنهاد تا اندازه ای مضحک و بدون نتیجه است . من هم با عقیده ی تو موافقم من هم بارها به مادرم تذکر داده ام که به جای این شرایط بی فایده سعادت مرا در نظر بگیرند و مطمئن باشند که هرگز این پیشنهاد نمی تواند ضامن سعادت و خوشبختی کسی باشد ولی مادر من به هیچ قیمتی حاضر نیست از عقیده ی خودش دست بردارد ( و بیشتر علت این پافشاری شکستی است که او در زندگی زناشویی خورده و همین شکست او را نسبت به همه ی مردها بدبین ساخته و ناچار می خواهد آتیه ی دخترش را تامین کند . چاره چیست ) ولی از طرف دیگر همان طور که این پیشنهاد نمی تواند برای اینده ی من مفید واقع شود برای تو هم قبول آن ضرری ندارد یعنی تو اگر به عشق و محبت خودت اطمینان داشته باشی هزاران هزار پیشنهاد دیگر را هم در این باب خواهی پذیرفت و هرگز ترس و واهمه ای از قبول آن به دل تو راه نخواهد یافت
 دیگران این مخالفت تو را طوری تعبیر می کنند که به عقیده ی من زیاد مقرون به حقیقت نیست آنها می گویند که تو با این مخالفت ثابت می کنی که به خودت و به عشق خودت اعتماد و اطمینانی نداری . می ترسی . می ترسی یک روز گذشته ها را فراموش کنی و از روشی پیروی نمایی که امروز پدر من از آ“ پیروی می کند و آن وقت مجبور شوی به این شرط عمل نمایی .
( سیاست ممنوع )
 ولی از نظر خود من
خود من هم همان طور که گفتم مثل تو با این پیشنهاد مخالفم وعلت مخالفت من هم این است که عقیده دارم عشق حقیقی یعنی عشقی که از هوس های پلید و کثیف دور و مجزا باشد هرگز از بین نمی رود مخصوصا اگر دو همسر در حفظ این عشق کوشا باشند . پس با این وصف اینپیشنهاد نه تنها فایده ای ندارد بلکه دلیل مثبتی است بر این که مادر من به تو اعتماد ندارد و از اینده می ترسد به این جهت من هم مثل تو با این پیشنهاد مخالفم .
 ولی پرویز ... تو نباید از این چیزها ترسی داشته باشی این قدر در عقیده ی خودت مصرو پابرجا نباش آن هم در چنین وقعیتی که ما حتی اگر نتوانیم تو باید حالا حدکثر استفاده را ببری از طرف دیگر من باید به تو اعتماد داشته باشم من می خواهم یک عمر با تو زندگی کنم .
اگر این پیشنهاد از جانب من بود آن وقت تو حق داشتی اعتراض کنی ولی وقتی من به تو بیش از اندازه اعتماد و اطمینان دارم و وقتی من سعادت زندگی در کنار تو را به همه چیز ترجیح می دهم دیگر مخالفت مرا دوستداشته باشی به خاطر من هم شده این پیشنهاد را می پذیری
 پرویز محبوبم
 حالا دیگر با این وضعی که پیش آمده موقعی ست که تو باید فعالیت کنی لابد بدیعه خانم همه چیز را برای تو تعریف کرده و دیگر احتیاجی به تکرار آن نیست فقط من می خواهم به تو بگویم که اگر این فرصت را از دست بدهیم دیگر هرگز نمی توانیم موافقت پدرم را جلب نمتییم زیرا او گفته است یا این که حالا این موضوع عملی شود یا من و تو باید از یک دیگر چشم بپوشیم و تصدیق کن که قسمت دوم غیر قابل تحمل است و من هرگز نمی توانم قسمت دوم ا بپذیرم
 خیلی میل دارم تو را ببینم و شخصا با تو صحبت کنم اگر روز شنبه وقت پیدا کردم برای تو تلفن می کنم
راستی پرویز تو چرا این قدر پشت تلفن آهسته صحبت می کنی اصلا صدا به گوش من نمی رسد و من ناچارم در مقابل حرف های تو سکوت کنم و این هم خیلی بد است
 دیگر حرفی ندارم
 جز این که یک بار دیگر بنویسم تو را بیش از همه ی دنیا دوست دارم و می پرستم
 خداحافظ تو فروغ
 پنجشنبه
5/5/1329
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 


I speak out of the deep of night
out of the deep of darkness
and out of the deep of night I speak.

if you come to my house, friend
bring me a lamp and a window I can look through
at the crowd in the happy alley.

Forugh Farrokhzad
Translated by Ahmad Karimi Hakkkak
The Persian Book Review VOLUME III, NO 12 Page 1337

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:0  توسط ...سپیده...  | 


دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 



The Wind Will Take Us

In my small night, ah
the wind has a date with the leaves of the trees
in my small night there is agony of destruction
listen
do you hear the darkness blowing?
I look upon this bliss as a stranger
I am addicted to my despair.

listen do you hear the darkness blowing?
something is passing in the night
the moon is restless and red
and over this rooftop
where crumbling is a constant fear
clouds, like a procession of mourners
seem to be waiting for the moment of rain.
a moment
and then nothing
night shudders beyond this window
and the earth winds to a halt
beyond this window
something unknown is watching you and me.

O green from head to foot
place your hands like a burning memory
in my loving hands
give your lips to the caresses
of my loving lips
like the warm perception of being
the wind will take us
the wind will take us.

Forugh Farrokhzad
Translated by Ahmad Karimi Hakkak
The Persian Book Review VOLUME III, NO 12 Page 1337

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 20:59  توسط ...سپیده...  | 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

مرگ غیرمنتظره‌ی فروغ فرخزاد در یک تصادف رانندگی، هنگامی رخ داد که شاعر تازه تولدی دیگر را آغاز کرده بود. «تولدی دیگر» عنوان چهارمین مجموعه شعری است که فروغ در زمان حیات منتشر کرد و انتخاب این عنوان اتفاقی نبود. فروغ پس از انتشار سه مجموعه‌ی "اسیر"، "دیوار" و "عصیان" در مصاحبه‌ای می‌گوید «من سی ساله‌ام و سی سالگی برای زن سن كمال است، اما محتوای شعر من سی ساله نيست، جوانتر است. اين بزرگترين عيب من است. بايد با آگاهی و شعور زندگی كرد. من مغشوش بودم.» این سخنان اغراق‌آمیز و فروتنانه است. شعرهای "تولدی دیگر" که انتشار آن حادثه‌ای بزرگ در تاریخ شعر معاصر محسوب می‌شود، همه پیش از سی سالگی شاعر سروده شده‌اند. مجموعه آخر شعرهای فروغ "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" نام دارد که هفت شعر او را در برمی‌گیرد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

هر آنچه می خواهید از فروغ فرخ زاد بدانید

فروغ در روز هشتم دی ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد. فروغ فرزند چهارم توران وزیری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.

سرودن اولین شعر
فروغ ۱۲ سال پیش از مرگش، اولین شعر خود را به مجله روشنفکر سپرد و همان هفته بود که صدها هزار نفر با خواندن شعر بی پروای او با نام شاعری تازه آشنا شدند که چندی بعد به اوج شهرت رسید و آثارش هواخواهان بسیار یافت؛ و در همان روزها بود که یکی از شاعران معروف، او را در بی‌ پروایی و دریدن پرده ریاکران با حافظ تشبیه کرد و نوشت: «که اگر در قدرت کلام هم به پای لسان الغیب برسد حافظ دیگری خواهیم داشت.» فروغ با مجموعه های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.

ازدواج با پرویز شاپور
فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور نویسنده ایرانی که ظاهراً پسرخاله وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۴۳ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار شاپور بود. پرویز شاپور و فروغ فرخزاد، در نامه‌ها و نوشته‌های خویش از کامیار، با نام ”کامی” یاد می‌کردند. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاریهای عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی منتشر گردید.

نامه های نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور را نتنها به خاطر اینکه از طرف فروغ نوشته شده اند خواندنی است بلکه اینها نامه های گذشته است اینها حرفهایی است که در گذشته مطرح بوده ولی … کمی که فکر می کنیم …. کمی که مقایسه می کنیم می بینیم با حرفهایی که امروزه در جامعه ی ما گفته می شود چندان فرقی ندارد و در برخی موارد اصلا فرق ندارد … بحث تلخ وشیرین مهریه در نامه های قبل از ازدواج! که پنداری قیمتی است برای انسانها ! دلتنگی هایی که از سوی پدران و مادران برای فرزندان ایجاد می شود و تنها دلیل آن تفاوت نگرشی است که دو طرف به زندگی دارند و این تنها با گذشت زمان و اختلاف زمان ایجاد می شود!

محدودیتهایی که برای زنان بوده و هست در بخش نامه های زندگی مشترک به خوبی قابل حس است!

این نامه ها از سه بخش تشکیل شده است. سه بخش زندگی فروغ؛

پیش از پیوند (۱۶ نامه)
زندگی مشترک (۲۲ نامه)
پس از جدایی (۱۸ نامه)

سفر به ایتالیا

پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ غنی اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تأتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی د ر این دوره زبان ایتالیایی و همچنین فرانسه و آلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.

آشنایی با ابراهیم گلستان و کارهای سینمایی فروغ
آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد.

در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد.

افتخاری بزرگ بود برای یک زن ایرانی . لیکن فروغ در جستجوی افتخارات رسمی نبود و خود در مصاحبه ای در باره ی این جایزه گفت :

(( این جایزه برایم بی تفاوت بود . من لذتی را که باید میبردم از کار برده بودم . ممکن است یک عروسک هم به من بدهند . عروسک چه معنی دارد ؟ جایزه هم عروسک است …. ))

در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت.

این خود شاعر بود که به راستی دیگر باره تولد می یافت. در هیات یه شاعر جهانی که شعرش از مرزهای بومی سرزمین خویش و زبان مادری خویش گذشته است. (( تولدی دیگر )) حادثه ای فراموش نشدنی بود در تاریخ شعر معاصر ما و در تاریخ ادبیات ما. خود فروغ نیز این کتاب را بیشتر از کتابهای دیگرش دوست می داشت. خودش درباره ی این کتاب می گوید:

(( من همیشه به آخرین شعرم بیشتر از هر شعر دیگرم اعتقاد پیدا می کنم. دوره ی این اعتقاد هم خیلی کوتاهست، بعد زده می شوم و همه چیز به نظرم ساده لوحانه می آید. من از کتاب (( تولدی دیگر )) ماهها است که جدا شده ام . با وجود این فکر می کنم که از آخرین قسمت شعر (( تولدی دیگر )) می شود شروع کرد …. ))

و آخرین قسمت شعر (( تولدی دیگر )) که آخرین شعر این کتاب نیز هست چنین است :

(( من پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوس مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یه بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد .))

پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.

فروغ زبان ایتالیایی و آلمانی را طی اقامت چند ماهه ی خود در اولین سفرش به این دو کشور که در سال ۱۳۳۶ بود ، فرا گرفته بود و این دو زبان را به خوبی حرف میزد . زبان فرانسه را هم به قدر احتیاج حرف میزد ، ولی با مرتب زبان انگلیسی در چهار سال اخیر ، این زبان را هم در حرف زدن و هم در نوشتن و ترجمه کردن ، خوب فرا گرفته بود .

نمایشنامه ی (( ژان مقدس )) از (( برنارد شاو )) و سیاحتنامه ی (( هنری میلر )) در یونان به اسم (( ستون سنگی ماروسی )) را به فارسی ترجمه کرده بود که هنوز چاپ نشده .ترجمه ی (( ژان مقدس )) که شرخ زندگی (( ژاندارک )) است ، به این منظور بود که در سال آینده این نمایشنامه روی صحنه بیاید و خودش می خواست نقش (( ژاندارک )) را بازی کند .

در تابستان سال ۱۳۴۳ برگزیده ی اشعار او چاپ شد .

در سال ۱۳۴۴ سازمان یونسکو یه فیلم نیم ساعته از زندگی فروغ تهیه کرد . به پاس شعر و هنر او که اینک در یک سطح جهانی قرار گرفته بود . در همان سال (( برناردو برتولوچی )) یکی از کارگردانهای موج نو ایتالیا نیز به تهران آمد و یک فیلم یک ربع ساعت از زندگی فروغ ساخت .

در سال ۱۳۴۵ فروغ یکبار دیگر به ایتالیا سفر کرد و در دومین فستیوال فیلم (( مولف )) در شهر (( پذارو)) شرکت نمود . همین سال از کشور سوئد به او پیشنهاد کردند که به سوئد برود و در آنجا فیلم بسازد و فروغ این پیشنهاد را پذیرفت .

بجاست که بگوییم سوئد اینک یکی از کشورهای پیشرو هنر سینما است در سراسر جهان . وقتی این نکته را در نظر بگیریم آشکار میشود که ناقدان هنری سوئد بکار سینمایی فروغ تا چه حدی ارج می نهاده اند .

باز در همین سال از چهار کشور آلمان و سوئد و انگلستان و فرانسه به فروغ پیشنهاد شد که اجازه دهد اشعارش را ترجمه و چاپ کنند …. فروغ دیگر فقط مال ما نبود . جهانی او را می طلبید و احترام می گذاشت .

زندگی اش چنین بود …. پربار ، پر ثمر وسرشار از تلاش و کوشش و کار و فراموش نکنیم که وقتی مرگ به سراغش آمد هنوز سی و دوسال بیشتر نداشت و به اینجا رسیده بود که گفتیم و یادگارهایی اینهمه پرارج برای ما گذاشته بود ….

روحیه و شخصیت راستین فروغ را می باید از شعرهایش شناخت . آنانکه اورا از نزدیک می شناختند می گویند :

(( یک انسان والا بود و صادق و صمیمی و مهربان . روشن بینی عجیبی داشت که از حقیقت سرچشمه گرفته بود . حالتی داشت چون قدیسین : آمیخته ای از صفا و راستی و معصومیت .))

یکی از دوستانش می گفت :

(( فروغ تجسم آزادی بود ، در محبس ، اگر بتوانید حداکثر آزادی و حداکثر حبس را مجسم کنید ، فروغ همین بود و تلاطم ها یش نیز از این بود . او شادترین و غمگین ترین انسانی است که من دیده ام . اگر شادی از راهی برود و غم از راهی دیگر و سرانجام این دو در نقطه ای بهم برسند ، آن نقطه فروغ است . فروغ نقطه ی ملاقات غم و شادی بود .))

از یک دوست دیگرش پرسیدم : (( فروغ چه چیزهایی را دوست میداشت و احترام می گذاشت ؟))

گفت :
(( هر آنچه را در آن اثری از نجابت بود : تپه را ، حرکت ابر را ، آدم در حال آدمیت یا در معصومیت ، شبنم را …. ))

زشتی و تنگ نظری و نانجیبی را نمی توانست بپذیرد . هر چند آنها را می بخشید و خود با آنها بیگانه بود . اگر دشنامی می شنید ، دشنام دهنده را می نگریست تا دریابد که قصد او ناشی از یک بیماری شخصی است یا یک جذام وسیعتر ، یک علت عام و همه گیرتر. به بیماری شخصی ترحم می کرد و علت و بیماری عمیق و وسیعتر را پاسخ می گفت . اما پاسخی در حد کلی و بالا ، نه فردی و کوچک .

آخرین شعری که از او به چاپ رسید ، به نام (( چرا توقف کنم )) ؟

پاسخی بود عمیق و انسانی بیک هرزه درایی که او را آزرده بود. هر چند حتی هرزه درایان را به هیچ نگرفت ، چون می دانست که در عرصه ی انسانیت کسی شدن جگر می خواهد.

از مادیات زندگی جز آنچه نیازهای ابتدایی یک انسان را برطرف میسازد ، چیزی نمی خواست . فروتن بود و پاک نهاد .

زندگی اش در شعر خلاصه می شد . هر کس شعری می گفت ، گویی به او مربوط میشد . کنکاش میکرد و همه ی شعرهایی را که در مجلات یا به صورت کتاب چاپ میشد ، میخواند . به شاعران جوان توجه بیشتری داشت و هر بار که میدید یکی از شعرای نامدار زمانه ی ما ، شعری ضعیف ساخته است ، غمگین میشد . مثل اینکه خودش دچار خطایی شده است.

پایان زندگی

آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد است» که پس از مرگ او منتشر شد.

فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

از فروغ چندین شعر ، دو سناریو برای فیلم ، یک رمان نیمه تمام و تعدادی تابلو و طرح نقاشی به یادگار مانده است . دوستانش در نظر گرفته اند خانه اش را کتابخانه ای سازند ، باشد که یادش و نامش را نسل های دیگر گرامی شمارند و گرامی باد یاد او و نام او.

آثار

* ۱۳۳۱ - اسیر شامل ۴۴ شعر
* ۱۳۳۵ - دیوار
* ۱۳۳۶ - عصیان، شامل ۱۷ شعر

* ۱۳۵۲ - تولدی دیگر، شامل ۳۵ شعر
* ۱۳۴۲ - ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، شامل ۷ شعر

فروغ در آثار دیگران

در سال ۱۳۸۱، ناصر صفاریان سه فیلم مستند با نامهای جام جان، اوج موج و سرد سبز درباره فروغ ساخت که در آن با افراد زیادی همچون کاوه گلستان فرزند ابراهیم گلستان، بهرام بیضایی کارگردان سینما، فریدون مشیری شاعر، مادر و خواهر فروغ فرخزاد و کسان دیگری گفتگو شده است.

همچنین در این فیلم عکسهای منتشر نشده بسیاری از فروغ به نمایش گذاشته شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

نيمه شب در دل دهليز خموش

ضربه ائي افكند طنين

دل من چون دل گل هاي بهار

پر شد از شبنم لرزان يقين

گفتم اين اوست كه باز آمده است

جستم از جا و در آئينه گيج

بر خود افكندم با شوق نگاه

آه, لرزيد لبانم از عشق

تار شد چهره آئينه ز آه

شايد او وهمي را مي نگريست

گيسويم درهم و لب هايم خشك

شانه ام عريان در جامه خواب

ليك در ظلمت دهليز خموش

رهگذر هر دم مي كرد شتاب

نفسم ناگه در سينه گرفت

گوئي از پنجره ها روح نسيم

ديد اندوه من تنها را

ريخت بر گيسوي آشفته من

عطر سوزان اقاقي ها را

تند و بي تاب دويدم سوي در

ضربه پاها, در سينه من

چون طنين ني, در سينه دشت

ليك در ظلمت دهليز خموش

ضربه پاها, لغزيد و گذشت

باد آواز حزيني سر كرد

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

يك روز بلند آفتابي

در آبي بي كران دريا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترانه بار تنها

 

چشمان تو رنگ آب بودند

آندم كه ترا در آب ديدم

در غربت آن جهان بي شكل

گوئي كه ترا به خواب ديدم

 

از تو تا من سكوت و حيرت

از من تا تو نگاه و ترديد

ما را مي خواند مرغي از دور

مي خواند بباغ سبز خورشيد

 

در ما تب تند بوسه مي سوخت

ما تشنه خون شور بوديم

در زورق آب هاي لرزان

بازيچه عطر و نور بوديم

 

مي زد, مي زد, درون دريا

از دلهره فرو كشيدن

امواج, امواج ناشكيبا

در طغيان بهم رسيدن

 

دستانت را دراز كردي

چون جريان هاي بي سرانجام

لب هايت با سلام بوسه

ويران گشتند روي لب هام

 

يك لحظه تمام آسمان را

در هاله ئي از بلور ديدم

خود را و ترا و زندگي را

در دايره هاي نور ديدم

 

گوني كه نسيم داغ دوزخ

پيچيد ميان گيسوانم

چون قطره ئي از طلاي سوزان

عشق تو چكيد بر لبانم

 

آنگاه ز دوردست دريا

امواج بسوي ما خزيدند

بي آنكه مرا بخويش آرند

آرام ترا فرو كشيدند

 

پنداشتم آن زمان كه عطري

باز از گل خواب ها تراويد

يا دست خيال من تنت را

از مرمر آب ها تراشيد

 

پنداشتم آن زمان كه رازيست

در زاري و هايهاي دريا

شايد كه مرا بخويش مي خواند

در غربت خود, خداي دريا

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

از تـنگـناي محبس تاريكي

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، اي خداي قادر بي هـمتا

 

يكدم ز گرد پيكر من بشكاف

بشكاف اين حجاب سياهي را

شايد درون سينه من بيني

اين مايه گناه و تباهي را

 

دل نيست اين دلي كه بمن دادي

در خون طپيده، آه، رهايش كن

يا خالي از هوا وهوس دارش

يا پاي بند مهر و وفايش كن

 

تنها تو آگهي و تو مي داني

اسرار آن خطاي نخستين را

تنها تو قادري كه ببخشائي

بر روح من، صفاي نخستين را

 

آه، اي خدا چگونه ترا گويم

كز جسم خويش خسته و بيزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گوئي اميد جسم دگر دارم

 

از ديدگان روشن من بستان

شوق بسوي غير دويدن را

لطفي كن اي خدا و بياموزش

از برق چشم غير رميدن را

 

عشقي بمن بده كه مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

ياري بمن بده كه در او بينم

يك گوشه از صفاي سرشت تو

 

يكشب ز لوح خاطر من بزداي

تصوير عشق و نقش فريبش را

خواهم بانتقام جفاكاري

در عشق تازه فتح رقيبش را

 

آه اي خدا كه دست توانايت

بنيان نهاده عالم هستي را

بنماي روي و از دل من بستان

شوق گناه و نفس پرستي را

 

راضي مشو كه بنده ناچيزي

عاصي شود بغير تو روي آرد

راضي مشو كه سيل سرشكش را

در پاي جام باده فرو بارد

 

از تنگناي محبس تاريكي

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، اي خداي قادر بي همتا

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 


در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمي آيد

اندوهگين و غمزده مي گويم

شايد ز روي ناز نمي آيد

 

چون سايه گشته خواب و نمي افتد

در دام هاي روشن چشمانم

مي خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه هاي نبض پريشانم

 

مغروق اين جواني معصومم

مغروق لحظه هاي فراموشي

مغروق اين سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و هم آغوشي

 

مي خواهمش در اين شب تنهائي

با ديدگان گمشده در ديدار

با درد, درد ساكت زيبائي

سرشار, از تمامي خود سرشار

 

مي خواهمش كه بفشردم بر خويش

بر خويش بفشرد من شيدا را

بر هستيم بپيچد, پيچدسخت

آن بازوان گرم و توانا را

 

در لابلاي گردن و موهايم

گردش كند نسيم نفس هايش

نوشد, بنوشدم كه بپيوندم

با رود تلخ خويش به دريايش

 

وحشي و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله هاي سركش بازيگر

درگيردم, به همهمه درگيرد

خاكسترم بماند در بستر

 

در آسمان روشن چشمانش

بينم ستاره هاي تمنا را

در بوسه هاي پر شررش جويم

لذات آتشين هوس ها را

 

مي خواهمش دريغا, مي خواهم

مي خواهمش به تيره, به تنهائي

مي خوانمش به گريه, به بيتابي

مي خوانمش به صبر, شكيبائي

 

لب تشنه مي دود نگهم هر دم

در حفره هاي شب, شبي بي پايان

او, آن پرنده, شايد مي گريد

بر بام يك ستاره سرگردان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:47  توسط ...سپیده...  | 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 



دانم اكنون از آن خانه دور

شادی زندگی پرگرفته

دانم اكنون كه طفلی به زاری

ماتم از هجر مادر گرفته

هر زمان می دود در خيالم

نقشی از بستری خالی و سرد

نقش دستی كه كاويده نوميد

پيكری را در آن با غم و درد

بينم آنجا كنار بخاری

سايه قامتی سست و لرزان

سايه بازوانی كه گوئی

زندگی را رها كرده آسان

دورتر كودكی خفته غمگين

در بر دايه خسته و پير

بر سر نقش گل های قالی

سرنگون گشته فنجانی از شير

پنجره باز و در سايه آن

رنگ گل ها به زردی كشيده

پرده افتاده بر شانه در

آب گلدان به آخر رسيده

گربه با ديده ای سرد و بی نور

نرم و سنگين قدم می گذارد

شمع در آخرين شعله خويش

ره بسوی عدم می سپارد

دانم اكنون كز آن خانه دور

شادی زندگی پر گرفته

دانم اكنون كه طفلی به زاری

ماتم از هجر مادر گرفته

ليك من خسته جان و پريشان

می سپارم ره آرزو را

يار من شعر و دلدار من شعر

می روم تا بدست آرم او را

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 



نگه دگر بسوی من چه می كنی؟
چو در بر رقيب من نشسته ای
به حيرتم كه بعد از آن فريب ها
تو هم پی فريب من نشسته ای


به چشم خويش ديدم آن شب ای خدا
كه جام خود به جام ديگری زدی
چو فال حافظ آن ميانه باز شد
تو فال خود به نام ديگری زدی


برو ... برو ... بسوی او، مرا چه غم
تو آفتابی ... او زمين ... من آسمان
بر او بتاب زآنكه من نشسته ام
به ناز روی شانه ستارگان


بر او بتاب زآنكه گريه می كند
در اين ميانه قلب من به حال او
كمال عشق باشد اين گذشت ها
دل تو مال من، تن تو مال او


تو كه مرا به پرده ها كشيده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من؟
گذشتم از تن تو زانكه در جهان
تنی نبود مقصد نياز من


اگر بسويت اين چنين دويده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو


كنون كه در كنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او!
گذشته رفت و آن فسانه كهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 




در گذشت پر شتاب لحظه هاي سرد
چشم های وحشی تو در سكوت خويش
گرد من ديوار می سازد
می گريزم از تو در بيراه های راه


تا ببينم دشت ها را در غبار ماه
تا بشويم تن به آب چشمه های نور
در مه رنگين صبح گرم تابستان
پر كنم دامان ز سوسن های صحرائی
بشنوم بانگ خروسان را ز بام كلبه دهقان


می گريزم از تو تا در دامن صحرا
سخت بفشارم بروی سبزه ها پا را
يا بنوشم شبنم سرد علف ها را


می گريزم از تو تا در ساحلی متروك
از فراز صخره های گمشده در ابر تاريكی
بنگرم رقص دوار انگيز توفان های دريا را


در غروبی دور
چون كبوترهای وحشی زير پر گيرم
دشت ها را، كوه ها را، آسمان ها را
بشنوم از لابلای بوته های خشك
نغمه های شادی مرغان صحرا را


می گريزم از تو تا دور از تو بگشايم
راه شهر آرزوها را
و درون شهر ...
قفل سنگين طلائی قصر رؤيا را


ليك چشمان تو با فرياد خاموشش
راه ها را در نگاهم تار می سازد
همچنان در ظلمت رازش
گرد من ديوار می سازد


عاقبت يكروز ...
می گريزم از فسون ديده ترديد
می تراوم همچو عطری از گل رنگين رؤياها
می خزم در موج گيسوی نسيم شب
می روم تا ساحل خورشيد
در جهانی خفته در آرامشی جاويد

نرم می لغزم درون بستر ابری طلائی رنگ
پنجه های نور می ريزد بروی آسمان شاد
طرح بس آهنگ


من از آنجا سر خوش و آزاد
ديده می دوزم به دنيائی كه چشم پر فسون تو
راه هايش را به چشمم تار می سازد
ديده می دوزم بدنيائی كه چشم پر فسون تو
همچنان در ظلمت رازش
گرد آن ديوار می سازد

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 



از پيش من برو كه دل آزارم

ناپايدار و سست و گنه كارم

در كنج سينه يك دل ديوانه

در كنج دل هزار هوس دارم

قلب تو پاك و دامن من ناپاك

من شاهدم به خلوت بيگانه

تو از شراب بوسه من مستی

من سر خوش از شرابم و پيمانه

چشمان من هزار زبان دارد

من ساقيم به محفل سرمستان

تا كی ز درد عشق سخن گوئی

گر بوسه خواهی از لب من، بستان

عشق تو همچو پرتو مهتابست

تابيده بی خبر به لجن زاری

باران رحمتی است كه می بارد

بر سنگلاخ قلب گنه كاری

من ظلمت و تباهی جاويدم

تو آفتاب روشن اميدی

برجانم، ای فروغ سعادتبخش

دير است اين زمان، كه تو تابيدی

دير آمدی و دامنم از كف رفت

دير آمدی و غرق گنه گشتم

از تند باد ذلت و بدنامی

افسردم و چو شمع تبه گشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 



باز هم قلبی به پايم اوفتاد

باز هم چشمی به رويم خيره شد

باز هم در گيرودار يك نبرد

عشق من بر قلب سردی چيره شد

باز هم از چشمه لب های من

تشنه ئی سيراب شد، سيراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروی در خواب شد، در خواب شد

بر دو چشمش ديده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جويم در او

عاشقی ديوانه می خواهم كه زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

او شراب بوسه می خواهد ز من

من چه گويم قلب پر اميد را

او بفكر لذت و غافل كه من

طالبم آن لذت جاويد را

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خويش را

او تنی می خواهد از من آتشين

تا بسوزاند در او تشويش را

او بمن می گويد ای آغوش گرم

مست نازم كن، كه من ديوانه ام

من باو می گويم ای ناآشنا

بگذر از من، من ترا بيگانه ام

آه از اين دل، آه از اين جام اميد

عاقبت بشكست و كس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بيگانه ای

ای دريغا، كس بآوازش نخوان
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 



ترا می خواهم و دانم كه هرگز

به كام دل در آغوشت نگيرم

توئی آن آسمان صاف و روشن

من اين كنج قفس، مرغی اسيرم

ز پشت ميله های سرد و تيره

نگاه حسرتم حيران برويت

در اين فكرم كه دستی پيش آيد

و من ناگه گشايم پر بسويت

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگی از سر بگيرم

در اين فكرم من و دانم كه هرگز

مرا يارای رفتن زين قفس نيست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نيست

ز پشت ميله ها، هر صبح روشن

نگاه كودكی خندد برويم

چو من سر می كنم آواز شادی

لبش با بوسه می آيد بسويم

اگر ای آسمان خواهم كه يكروز

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم كودك گريان چه گويم

ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم

من آن شمعم كه با سوز دل خويش

فروزان می كنم ويرانه ای را

اگر خواهم كه خاموشی گزينم

پريشان می كنم كاشانه ای را

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 



باز در چهره خاموش خيال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و يك مشت هوس

باز من ماندم و يك مشت اميد

ياد آن پرتو سوزنده عشق

كه ز چشمت به دل من تابيد

باز در خلوت من دست خيال

صورت شاد ترا نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ريخت

در نگاهت عطش طوفان بود

ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من ديد در آن چشم سياه

نگهی تشنه و ديوانه عشق

ياد آن بوسه كه هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

ياد آن خنده بيرنگ و خموش

كه سراپای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند بجای

عشقی آلوده به نوميدی و درد

نگهی گمشده در پرده اشك

حسرتی يخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسويم آئی

ديگر از كف ندهم آسانت

ترسم اين شعله سوزنده عشق

آخر آتش فكند برجانت


فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 



باز من ماندم و خلوتی سرد

خاطراتی ز بگذشته ای دور

ياد عشقی كه با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور

روی ويرانه های اميدم

دست افسونگری شمعی افروخت

مرده ئی چشم پرآتشش را

از دل گور بر چشم من دوخت

ناله كردم كه ای وای، اين اوست

در دلم از نگاهش، هراسی

خنده ای بر لبانش گذر كرد

كای هوسران، مرا می شناسی

قلبم از فرط اندوه لرزيد

وای بر من، كه ديوانه بودم

وای بر من، كه من كشتم او را

وه كه با او چه بيگانه بودم

او به من دل سپرد و بجز رنج

كی شد از عشق من حاصل او

با غروری كه چشم مرا بست

پا نهادم بروی دل او

من به او رنج و اندوه دادم

من به خاك سياهش نشاندم

وای بر من، خدايا، خدايا

من به آغوش گورش كشاندم

در سكوت لبم ناله پيچيد

شعله شمع مستانه لرزيد

چشم من از دل تيرگی ها

قطره اشكی در آن چشم ها ديد

همچو طفلی پشيمان دويدم

تا كه درپايش افتم به خواری

تا بگويم كه ديوانه بودم

مي توانی به من رحمت آری

دامنم شمع را سرنگون كرد

چشم ها در سياهی فرو رفت

ناله كردم مرو، صبر كن، صبر

ليكن او رفت، بی گفتگو رفت

وای بر من، كه ديوانه بودم

من به خاك سياهش نشاندم

وای بر من، كه من كشتم او را

من به آغوش گورش كشاندم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 


از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده می گویم
بگذاشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشین خوشتر
پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت
"او یک زن ساده لوح عادی بود "
می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه می خواهم
رو، پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد
عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمیگردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمی رانم
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 


شب به روی جاده نمناک

سایه های ما ز ما گویی گریزانند
دور از ما در نشیب راه
در غبار شوم مهتابی که میلغزد
سرد و سنگین بر فراز شاخه های تاک
سوی یکدیگر به نرمی پیش می رانند
شب به روی جاده نمناک
در سکوت خاک عطر آگین
نا شکیبا گه به یکدیگر می آویزند
سایه های ما ...
همچو گلهایی که مستند از شراب شبنم دوشین
گویی آنها در گریز تلخشان از ما
نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم
نغمه هایی را که ما با خشم
در سکوت سینه میرانیم
زیر لب با شوق میخوانند
لیک دور از سایه ها
بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
از جداییها و از پیوستگی هاشان
جسمهای خسته ما در رکود خویش
زندگی را شکل میبخشند
شب به روی جاده نمناک
ای بسا پرسیده ام از خود
زندگی آیا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟
یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟
همچنان شب کور
میگریزم روز و شب از نور
تا نتابد سایه ام بر خاک
در اتاق تیره ام با پنجه لرزان
راه می بندم بر وزنها
می خزم در گوشه ای تنها
ای هزاران روح سرگردان
گرد من لغزیده در امواج تاریکی
سایه من کو ؟
نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم
سایه من کو ؟
سایه من کو ؟
او چو رویایی درون پیکرم آهسته می روید
من من گمگشته را در خویش می جوید
پنجه او چون مهی تاریک
میخزد در تار و پود سرد رگهایم
در سیاهی رنگ می گیرد
طرح آوایم
از تو می پرسم
ای خدا ... ای سایه ابهام
پس چرا بر من نمیخندد
آن شب تاریک وحشتبار بی فرجام
از چه در آیینه دریا
صبحدم تصویر خورشید تو می لغزد ؟
از چه شب بر شانه صحرا
باز هم گیسوی مهتاب تو می رقصد
از تو می پرسم
ای خدا ای ظلمت جاوید
در کدامین گور وحشتناک
عاقبت خاموش خواهد شد
خنده خورشید ؟
من نمیخواهم
سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
من نمیخواهم
او بلغزد دور از من روی معبرها
یا بیفتد خسته و سنگین
زیر پاهای رهگذرها
او چرا باید به راه جستجوی خویش
روبرو گردد
با لبان بسته درها ؟
او چرا باید بساید تن
بر در و دیوار هر خانه ؟
او چرا باید ز نومیدی
پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه ؟
آه ...ای خورشید
لعنت جاوید من بر تو
شهد نورت پر نیمسازد دریغا جام جانم را
با که گویم قصه درد نهانم را
سایه ام را از چه از من دور میسازی ؟
از چه دور از او مرا در روشنایی ها
رهسپار گور می سازی ؟
گر ترا در سینه گنج نور پنهانست
بگسلان پیوند ظلمت را ز جان سایه های ما
آب کن زنجیرهای پیکر ما را بپای او
یا که او را محو کن در زیر پای ما
آه ... ای خورشید
لعنت جاوید من بر تو
هر زمان رو در تو آوردم
گر چه چشمان مرا در هفت رنگ خویش
خیره تر کردی
لیک در پایم
سایه ام را تیره تر کردی
از تو می پرسم
ای خدا ... ای راز بی پایان
سایه بر گور چیست ؟
عطری از گلبرگ وحشتها تراویده ؟
بوته ای کز دانه ای تاریک روییده ؟
اشک بی نوری که در زندان جسمی سخت
از نگاه خسته زندانی بی تاب ! لغزیده ؟
از تو می پرسم
تیرگی درد است یا شادی ؟
جسم زندانست یا صحرای آزادی ؟
ظلمت شب چیست ؟
شب خداوندا
سایه روح سیاه کیست ؟
وه که لبرزیم
از هزاران پرسش خاموش
بانگ مرموزی نهان می پیچدم در گوش
این شب تاریک
سایه روح خداوند است
سایه روحی که آسان می کشد بر دوش
با رنج بندگان تیره روزش را
آه ...
او چه میگوید ؟
او چه میگوید ؟
خسته و سرگشته و حیران

میدود در راه پرسش های بی پایان


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 


در آنجا ، بر فراز قلهء كوه
دو پايم خسته از رنج دويدن
به خود گفتم كه در اين اوج ديگر
صدايم را خدا خواهد شنيدن
-
بسوي ابرهاي تيره پرزد
نگاه روشن اميدوارم
ز دل فرياد كردم كاي خداوند
من او را دوست دارم ، دوست دارم
-
صدايم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبارآلوده و بيتاب كوبيد
در زرين قصر آسمان را
-
ملائك با هزاران دست كوچك
كلون سخت سنگين را كشيدند
زطوفان صداي بي شكيبم
بخود لرزيده، در ابري خزيدند
-
ستونها همچو ماران پيچ در پيچ
درختان در مه سبزي شناور
صدايم پيكرش را شستشو داد
ز خاك ره،درون حوض كوثر
-
خدا در خواب رؤيا بار خود بود
بزير پلكها پنهان نگاهش
صدايم رفت و با اندوه ناليد
ميان پرده هاي خوابگاهش
-
ولي آن پلكهاي نقره آلود
دريغا،تا سحر گه بسته بودند
سبك چون گوش ماهي هاي ساحل
به روي ديده اش بنشسته بودند
-
صدا صد بار نوميدانه برخاست
كه عاصي گردد و بر وي بتازد
صدا ميخواست تا با پنجه خشم
حرير خواب او را پاره سازد
-
صدا فرياد ميزد از سر درد
بهم كي ريزد اين خواب طلائي ؟
من اينجا تشنهء يك جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدائي
-
مگر چندان تواند اوج گيرد
صدائي دردمند و محنت آلود؟
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدايم از صدا ديگر تهي بود
-
ولي اينجا بسوي آسمانهاست
هنوز اين ديده اميدوارم
خدايا اين صدا را مي شناسي؟
من او را دوست دارم ، دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 


14دی تولد بانو فروغ فرخزاد هستش.......امروز هم 10 دی تولد منه....خوشحالم که برای  این هفته می تونم پستی بزنم به مناسب تولد فروغ فرخزاد و تولد خودم ....
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

من گلی بودم

در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون

در شبی تاریک روییدم

تشنه لب بر ساحل کارون

بر تنم تنها شراب شبنم خورشید می لغزید

یا لب سوزنده مردی که با چشمان خاموشش

سرزنش می کرد دستی را که از هر شاخه سر سبز

غنچه نشکفته ای می چید

پیکرم فریاد زیبایی

در سکوتم نغمه خوان لبهای تنهایی

دیدگانم خیره در رویای شوم سرزمینی دور و رویایی

که نسیم رهگذر در گوش من میگفت

"آفتابش رنگ شادی دیگری دارد"

عاقبت من بی خبر از ساحل کارون

رخت بر چیدم

در ره خود بس گل پژمرده را دیدم

چشمهاشان چشمه خشک کویر غم

تشنه یک قطره شبنم

من به آنها سخت خندیدم

تا شبی پیدا شد از پشت مه تردید

تک چراغ شهر رویا ها

من در آنجا گرم و خواهشبار

از زمینی سخت روییدم

نیمه شب جوشید خون شعر در رگهای سرد من

محو شد در رنگ هر گلبرگ

رنگ درد من

منتظر بودم که بگشاید برویم آسمان تار

دیدگان صبح سیمین را

تا بنوشم از لب خورشید نور افشان

شهد سوزان هزاران بوسه تبدار و شیرین را

لیکن ای افسوس من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رویا ها

نور خورشیدی

زیر پایم بوته های خشک با اندوه می نالند

چهره خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است

خوب میدانم که دیگر نیست امیدی


نیست امیدی

محو شد در جنگل انبوه تاریکی

چون رگ نوری طنین آشنای من

قطره اشکی هم نیفشاند آسمان تار

از نگاه خسته ابری به پای من

من گل پژمرده ای هستم

چشمهایم چشمه خشک کویر غم

تشنه یک بوسه خورشید

تشنه یک قطره شبنم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا

با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

با ناز میگشود دو چشمان بسته را

میشست کاکلی به لب آب نقره فام

آن بالهای نازک زیبای خسته را

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او

رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

خندید باغبان که سرانجام شد بهار

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

ای بس بهارها که بهاری نداشتم

خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان

گویی میان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب

دختر کنار پنجره محزون نشسته بود


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 


آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه های مهتابست

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خوابست

خیره بر سایه های وحشی بید

می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر بروی دفتر خویش

تن صدها ترانه میرقصد

در بلور ظریف آوایم

لذتی ناشناس و رویا رنگ

می دود همچو خون به رگهایم

آه ، گویی ز دخمه دل من

روح شبگرد مه گذر کرده

یا نسیمی در این ره متروک

دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بوسه تو

می شکوفد چو لاله گرم نیاز

در خیالم ستاره ای پر نور

می درخشد میان هاله راز

ناشناسی درون سینه من

پنجه بر چنگ و رود می ساید

همره نغمه های موزونش

گوییا بوی عود می اید

آه، باور نمیکنم که مرا

با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شور افکن

سوی من گرم و دلنشین باشد

بیگمان زان جهان رویایی

زهره بر من فکنده دیده عشق

می نویسم بر وی دفتر خویش

جاودان باشی ای سپیده عشق

                            فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 10:12  توسط ...سپیده...  | 


آه ای مردی که لبهای مرا

از شرار بوسه ها سوزانده ای

هیچ در عمق دو چشم خامشم

راز این دیوانگی را خوانده ای ؟

هیچ می دانی که من در قلب خویش

نقشی از عشق تو پنهان داشتم

هیچ می دانی کز این عشق نهان

آتشی سوزنده بر جان داشتم

گفته اند آن زن زنی دیوانه است

کز لبانش بوسه آسان می دهد

آری اما بوسه از لبهای تو

بر لبان مرده ام جان میدهد

هرگزم در سر نباشد فکر نام

این منم کاینسان ترا جویم به کام

خلوتی می خواهم و آغوش تو

خلوتی می خواهم و لبهای جام

فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر

ساغری از باده ی هستی دهم

بستری می خواهم از گلهای سرخ

تا در آن یک شب ترا مستی دهم

آه ای مردی که لبهای مرا

از شرار بوسه ها سوزانده ای

این کتابی بی سرانجامست و تو

صفحه کوتاهی از آن خوانده ای

فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 


شب تیره و ره دراز و من حیران

فانوس گرفته او به راه من

بر شعله بی شکیب فانوسش

وحشت زده می دود نگاه من

بر ما چه گذشت ؟ کس چه میداند

در بستر سبزه های تر دامان

گویی که لبش به گردنم آویخت

الماس هزار بوسه سوزان

بر ما چه گذشت ؟ کس چه میداند

من او شدم ... او خروش دریاها

من بوته وحشی نیازی گرم

او زمزمه نسیم صحراها

من تشنه میان بازوان او

همچون علفی ز شوق روییدم

تا عطر شکوفه های لرزان را

در جام شب شکفته نوشیدم

باران ستاره ریخت بر مویم

از شاخه تکدرخت خاموشی

در بستر سبزه های تر دامان

من ماندم و شعله های آغوشی

می ترسم از این نسیم بی پروا

گر با تنم این چنین در آویزد

ترسم که ز پیکرم میان جمع

عطر علف فشرده برخیزد

فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

شب می اید و پس از شب ‚ تاریکی

 پس از تاریکی چشمها دستها و نفس ها و نفس ها و نفس ها ...

و صدای آب که فرو می ریزد

قطره قطره قطره از شیر بعد دو نقطه سرخ از دو سیگار روشن

 تیک تک ساعت و دو قلب و دو تنهای.......
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 


از چهره طبیعت افسونکار

 بر بسته ام دو چشم پر از غم را

 تا ننگرد نگاه تب آلودم

این جلوه های حسرت و ماتم را



 پاییز ای مسافر خاک آلود

در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگهای مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری



 جز غم چه میدهد به دل شاعر

 سنگین غروب تیره و خاموشت ؟

جز سردی و ملال چه میبخشد

 بر جان دردمند من آغوشت ؟



 در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته می دهد آزارم

 آن آرزوی گمشده می رقصد

 در پرده های مبهم پندارم



پاییز ای سرود خیال انگیز

 پاییز ای ترانه محنت بار

 پاییز ای تبسم افسرده

بر چهره طبیعت افسونکار


 فروغ فرخزاد


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

فروغ فرخزاد


از یاد رفته


یاد بگذشته به دل ماند و دریغ


نیست یاری که مرا یاد کند


دیده ام خیره به ره ماند و نداد


نامه ای تا دل من شاد کند


خود ندانم چه خطایی کردم


که ز من رشته الفت بگسست


در دلش جایی اگر بود مرا


پس چرا دیده ز دیدارم بست


هر کجا مینگرم باز هم اوست


که به چشمان ترم خیره شده


درد عشقست که با حسرت و سوز


بر دل پر شررم چیره شده


گفتم از دیده چو دورش سازم


بی گمان زودتر از دل برود


مرگ باید که مرا دریابد


ورنه دردیست که مشکل برود


تا لبی بر لب من می لغزد


می کشم آه که کاش این او بود


کاش این لب که مرا می بوسد


لب سوزنده آن بدخو بود


می کشندم چو در آغوش به مهر


پرسم از خود که چه شد آغوشش


چه شد آن آتش سوزنده که بود


شعله ور در نفس خاموشش


شعر گفتم که ز دل بر دارم


بار سنگین غم عشقش را


شعر خود جلوه ای از رویش شد


با که گویم ستم عشقش را


مادر این شانه ز مویم بردار


سرمه را پک کن از چشمانم


بکن این پیرهنم را از تن


زندگی نیست بجز زندانم


تا دو چشمش به رخم حیران نیست


به چکار ایدم این زیبایی


بشکن این اینه را ای مادر


حاصلم چیست ز خودآرایی


در ببندید و بگویید که من


جز از او همه کس بگسستم


کس اگر گفت چرا ؟ بکم نیست


فاش گویید که عاشق هستم


قاصدی آمد اگر از ره دور


زود پرسید که پیغام از کیست


گر از او نیست بگویید آن زن


دیر گاهیست در این منزل نیست



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 


 


 

باز هم قلبی به پایم اوفتاد


باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه لبهای من

تشنه یی سیراب شد ‚ سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروی در خواب شد ‚ در خواب شد

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال وآبرو

او شراب بوسه می خواهد ز من

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

او به من میگوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من باو می گویم ای نا آشنا

بگذر از من ‚ من ترا بیگانه ام

آه از این دل آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا کس به آوازش نخواند

 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 


 فروغ فرخزاد

نیست یاری تا بگویم راز خویش

ناله پنهان کرده ام در ساز خویش

چنگ اندوهم خدا را زخمه ای

زخمه ای تا برکشم آواز خویش

برلبانم قفل خاموشی زدم

با کلیدی آشنا بازش کنید

کودک دل رنجه ی دست جفاست

با سر انگشت وفا نازش کنید

پر کن این پیمانه را ای هم نفس

پر کن این پیمانه را از خون او

مست مستم کن چنان کز شور می

باز گویم قصه افسون او

رنگ چشمش را چه میپرسی ز من

رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد

آتشی کز دیدگانش سر کشید

این دل دیوانه را دربند کرد

از لبانش کی نشان دارم به جان

جز شرار بوسه های دلنشین

بر تنم کی مانده است یادگار

جز فشار بازوان آهنین

من چه میدانم سر انگشتش چه کرد

در میان خرمن گیسوی من

آنقدر دانم که این آشفتگی

زان سبب افتاده اندر موی من

آتشی شد بر دل و جانم گرفت

راهزن شد راه ایمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر

چون ز پا افتادم آسمانم گرفت

گم شدم در پهنه صحرای عشق

در شبی چون چهره بختم سیاه

ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت

بر سرم بارید باران گناه

مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز

مردی آمد قلب سنگم را ربود

بس که رنجم داد و لذت دادمش

ترک او کرد چه می دانم که بود

مستیم از سر پرید ای همنفس

بار دیگر پرکن این پیمانه را

خون بده خون دل آن خودپرست

تا به پایان آرم این افسانه را


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

 

یکی مهمان ناخوانده

ز هر درگاه رانده سخت وامانده

رسیده نیمه شب از راه ‚ تن خسته ‚ غبار آلود

نهاده سر بروی سینه رنگین کوسن هایی

که من در سالهای پیش

همه شب تا سحر می دوختم با تارهای نرم ابریشم

هزاران نقش رویایی بر آنها در خیال خویش

و چون خاموش می افتاد بر هم پلکهای داغ و سنگینم

گیاهی سبز میرویید در مرداب رویاهای شیرینم

ز دشت آسمان گویی غبار نور بر می خاست

گل خورشید می آویخت بر گیسوی مشکینم

نسیم گرم دستی حلقه ای را نرم می لغزاند

در انگشت سیمینم

لبی سوزنده لبهای مرا با شوق می بوسید

و مردی می نهاد آرام با من سر بروی سینه ی خاموش

کوسنهای رنگینم

کنون مهمان ناخوانده

ز هر درگاه رانده سخت وامانده

بر آنها می فشارد دیدگان گرم خوابش را

آه من باید به خود

هموار سازم تلخی زهر عتابش را

و مست از جامهای باده می خواند که ایا هیچ

باز در میخانه لبهای شیرینت شرابی هست

یا برای رهروی خسته

در دل این کلبه خاموش عطر آگین زیبا

جای خوابی هست ؟


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 15:51  توسط ...سپیده...  | 

 

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدیگر

در روحمان طراوت مهتاب عشق بود

سرهایمان چو شاخه سنگین ز بار و برگ

خامش بر آستانه محراب عشق بود

من همچو موج ابر سپیدی کنار تو

بر گیسویم نشسته گل مریم سپید

هر لحظه میچکید ز مژگان نازکم

بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید

گویی فرشتگان خدا در کنار ما

با دستهای کوچکشان چنگ میزدند

درعطر عود و ناله ی اسپند و ابر دود

محراب را زپکی خود رنگ میزدند

پیشانی بلند تو در نور شمع ها

آرام و رام بود چو دریای روشنی

با ساقهای نقره نشانش نشسته بود

در زیر پلکهای تو رویای روشنی

من تشنه صدای تو بودم که میسرود در گوشم آن کلام خوش دلنواز را

چون کودکان که رفته ز خود گوش میکنند

افسانه های کهنه لبریز راز را

آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت

بال بلور قوس قزح های رنگ رنگ

در سینه قلب روشن محراب می تپید

من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ

گفتم خموش آری و همچون نسیم صبح

لرزان و بی قرار وزیدم بسوی تو

اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز

در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو

 

 

 


فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

به لبهایم مزن قفل خموشی

که در دل قصه ای ناگفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

بیا ای مرد ای موجود خودخواه

بیا بگشای درهای قفس را

اگر عمری به زندانم کشیدی

رها کن دیگرم این یک نفس را

منم آن مرغ آن مرغی که دیریست

به سر اندیشه پرواز دارم

سرود ناله شد در سینه تنگ

به حسرتها سر آمد روزگارم

به لبهایم مزن قفل خموشی

که من باید بگویم راز خودرا

به گوش مردم عالم رسانم

طنین آتشین آواز خود را

بیا بگشای در تا پر گشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگر بگذاریم پرواز کردن

گلی خواهم شدن در گلشن شعر

لبانم بوسه شیرینش از تو

تنم با بوی عطرآگینش از تو

نگاهم با شررهای نهانش

دلم با ناله خونینش از تو

ولی ای مرد ای موجود خودخواه

مگو ننگ است این شعر تو ننگ است

بر آن شوریده حالان هیچ دانی

فضای این قفس تنگ است تنگ است

مگو شعر تو سر تا پا گنه بود

از این ننگ و گنه پیمانه ای ده

بهشت و حور و آب کوثر از تو

مرا در قعر دوزخ خانه ای ده

کتابی خلوتی شعری سکوتی

مرا مستی و سکر زندگانی است

چه غم گر در بهشتی ره ندارم

که در قلبم بهشتی جاودانی است

شبانگاهان که مه می رقصد آرام

میان آسمان گنگ و خاموش

تو در خوابی و من مست هوسها

تن مهتاب را گیرم در آغوش

نسیم از من هزاران بوسه بگرفت

هزاران بوسه بخشیدم به خورشید

در آن زندان که زندانیان تو بودی

شبی بنیادم از یک بوسه لرزید

بدور افکن حدیث نام ای مرد

که ننگم لذتی مستانه داده

مرا میبخشد آن پروردگاری

که شاعر را دلی دیوانه داده

بیا بگشای در تا پر گشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگر بگذاریم پرواز کردن

گلی خواهم شدن در گلشن شعر


فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 


دلم محکوم شد به ساده بودن!..غرورم محکوم شد به خونسرد بودن !!.. احساسم محکوم شد

به کم حرف بودن!..دلم محکوم شد به گوشه گير بودن!!.. چشمانم محکوم شد به مهربان

بودن!..دستهايم محکوم شد به سرد بودن!!.... پاهايم محکوم شد به تنها رفتن!.....آرزوهام

محکوم شد به محال بودن!!!!!!........ "وجودم" محکوم شد به" تنها" بودن!!!!.




+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 


به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آوردند

به مادرم که در اینه زندگی می کرد

و شکل پیری من بود

و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را

از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد

می ایم می ایم می ایم

با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک

با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می ایم می ایم می ایم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا

در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

 

فروغ فرخزاد



+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:20  توسط ...سپیده...  | 



نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام میکشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطر ها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها ز ابرها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شورها

به راه پر ستاره ه می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان به بیکران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لالای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود

 

فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 15:15  توسط ...سپیده...  | 


من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

 

 

فروغ فرخزاد




+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:10  توسط ...سپیده...  | 


در شب کوچک من افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی ؟

در شب کنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای

و پس از آن هیچ .

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز میماند از چرخش

پشت این پنجره یک نا معلوم

نگران من و توست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

باد ما را خواهد برد

باد ما را خواهد برد

 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:20  توسط ...سپیده...  | 

 

فروغ فرخزاد            لینک مطلب

فروغ فرخزاد در سال 1313 در تهران

 چشم به جهان گشود پس از گذراندن

 دوره های آموزشی دبستانی و دبیرستانی

 برای آموزش نقاشی به هنرستان نقاشی

 رفت در 16 سالگی با پرویز شاپور

 ازدواج کرد و به اهواز رفت و در آنجا

 اقامت کرد


اما پس از یکی دو سال از هم جدا شدند

 
در سال 1337 در سن 22 سالگی به

 کارهای سینمایی روی آورد و در شرکت

 گلستان فیلم به کار پرداخت


در سال 1338 برای بررسی و مطالعه

 ساخت فیلم به انگلستان رفت در طی

 فعالیت سینمایی خود چندین فیلم ساخت و

 در یک فیلم و نمایش بازی کرد در این

 زمینه فیلم خانه سیاه است که در باره

 جذامیان جذامخانه ای اطراف تبریز می

 پرداخت برنده بهترین فیلم مستند در سال

 1342 شد در سال 1345 برای شرکت

 در دومین فستیوال پژارو به ایتالیا سفر

 کرد

 
فروغ سر انجام در سال 1345 در سن

 33 سالگی در اوج شکفتگی استعداد

 شاعرانه اش به هنگام رانندگی بر اثر

 یک تصادف جان سپرد وی را در

 گورستان ظهیرالدوله تهران به خاک

سپردند

 
از او پسری به نام کامیار شاپور به یادگار

 مانده است

 

                          

    

   

دفترهای  شعر

  1. اسیر              امیر کبیر   1331 

  2. دیوار    جاویدان       1336

  3. عصیان      امیر کبیر   1337

  4.  تولدی دیگر          مروارید   1342

  5. برگزیده  اشعار              جیبی   1343 

  6. ایمان  بیاوریم به آغاز فصل  سرد   مروارید    1352     

  7. گزینه اشعار           مروارید   1364

 

 


   
   

فتح باغ

 

آن کلاغی که پرید

 
از فراز سرما

 
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد

 
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود

 
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

 
همه می دانند

 
همه می دانند

 
که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس

 
باغ را دیدیم

 
و از آن شاخه بازیگر دور از دست

 
سیب را چیدیم

 
همه می ترسند

 
همه می ترسند اما من و تو

 
به چراغ و آب و اینه پیوستیم


و نترسیدیم

 
سخن از پیوند سست دو نام


و هم آعوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست

 
 سخن از گیسوی خوشبخت من است

 
با شقایقهای سوخته بوسه تو

 
و صمیمیت تن ها مان در طراری

 

 و درخشیدن عریانیمان


مثل فلس ماهی ها در آب

 
سخن از زندگی نقره ای آوازیست

 
که سحرگاهان فواره کوچک می خواند

 
ما در آن جنگل سبز سیال

 
شبی از خرگوشان وحشی و در آن دریای مضطرب خونسرد

 
از صدفهای پر از مروارید

 
و در آن کوه غریب فاتح

 
از عقابان جوان پرسیدیم


که چه باید کرد

 
همه می دانند

 
همه می دانند

 
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم

 
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

 
در نگاه شرم آگین گلی گمنام

 
و بقا را در یک لحظه نا محدود


که دو خورشید به هم خیره شدند

 
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

 
سخن از روزست و پنجره های باز

 
و هوای تازه

 
و اجاقی که در آن اشیا بیهوده می سوزند

 
و زمینی که زکشتی دیگر بارور است

 
و تولد و تکامل و غرور

 
سخن از دستان عاشق ما ست

 
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم

 
بر فراز شبها ساخته اند

 
به چمنزار بیا

 
به چمنزار بزرگ

 
و صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم

 
همچنان آهو که جفتش را

 
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

 
و کبوترهای معصوم

 

از بلندیهای برج سپید خود

 
به زمین می نگرند
 

 


 

گل سرخ

 

گل سرخ


گل سرخ


گل سرخ


او مرا برد به باغ گل سرخ


و به گیسوهای مضطربم در تاریکی گل سرخی زد

 
و سر انجام برگ گل سرخی با من خوابید


ای کبوترهای مغلوج

 
ای درختان بی تجربه یائسه ای پنجره های کور

 
زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم کنون


 گل سرخی دارد می روید

 
گل سرخ


سرخ

 
مثل یک پرچم در رستاخیز

 
آه من آبستن هستم آبستن آبستن

 

 


 

آفتاب می شود

 

نگاه کن که غم درون دیده ام


چگونه قطره قطره آب می شود

 
چگونه سایه سیاه سرکشم


اسیر دست آفتاب می شود

 
نگاه کن


تمام هستیم خراب می شود

 
 شراره ای مرا به کام می کشد

 
مرا به اوج می برد

 
مرا به دام میکشد


نگاه کن

 
تمام آسمان من

 
پر از شهاب می شود

 
 تو آمدی ز دورها و دورها

 
ز سرزمین عطر ها و نورها

 
نشانده ای مرا کنون به زورقی

 
ز عاجها ز ابرها بلورها

 
مرا ببر امید دلنواز من


ببر به شهر شعر ها و شورها

 
به راه پر ستاره ه می کشانی ام


فراتر از ستاره می نشانی ام


نگاه کن

 
من از ستاره سوختم

 
لبالب از ستارگان تب شدم

 
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

 
ستاره چین برکه های شب شدم

 
چه دور بود پیش از این زمین ما


به این کبود غرفه های آسمان


کنون به گوش من دوباره می رسد

 
صدای تو

 
صدای بال برفی فرشتگان

 
نگاه کن که من کجا رسیده ام

 
به کهکشان به بیکران به جاودان

 
کنون که آمدیم تا به اوجها

 
مرا بشوی با شراب موجها

 
مرا بپیچ در حریر بوسه ات

 
مرا بخواه در شبان دیر پا


مرا دگر رها مکن


مرا از این ستاره ها جدا مکن

 
نگاه کن که موم شب براه ما

 
چگونه قطره قطره آب میشود

 
صراحی سیاه دیدگان من

 
به لالای گرم تو

 
لبالب از شراب خواب می شود

 
 به روی گاهواره های شعر من

 
نگاه کن

 
تو میدمی و آفتاب می شود


آفتاب می شود

 

نگاه کن که غم درون دیده ام

 
چگونه قطره قطره آب می شود

 
چگونه سایه سیاه سرکشم


اسیر دست آفتاب می شود


نگاه کن

 
تمام هستیم خراب می شود

 
 شراره ای مرا به کام می کشد

 
مرا به اوج می برد

 
مرا به دام میکشد

 
نگاه کن

 
تمام آسمان من

 
پر از شهاب می شود

 
 تو آمدی ز دورها و دورها

 
ز سرزمین عطر ها و نورها

 
نشانده ای مرا کنون به زورقی

 
ز عاجها ز ابرها بلورها

 
مرا ببر امید دلنواز من


ببر به شهر شعر ها و شورها

 
به راه پر ستاره ه می کشانی ام


فراتر از ستاره می نشانی ام

 
نگاه کن

 
من از ستاره سوختم

 
لبالب از ستارگان تب شدم

 
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

 
ستاره چین برکه های شب شدم

 
چه دور بود پیش از این زمین ما

 
به این کبود غرفه های آسمان

 
کنون به گوش من دوباره می رسد

 
صدای تو

 
صدای بال برفی فرشتگان

 
نگاه کن که من کجا رسیده ام


به کهکشان به بیکران به جاودان

 
کنون که آمدیم تا به اوجها

 
مرا بشوی با شراب موجها


مرا بپیچ در حریر بوسه ات

 
مرا بخواه در شبان دیر پا

 
مرا دگر رها مکن


مرا از این ستاره ها جدا مکن

 
نگاه کن که موم شب براه ما


چگونه قطره قطره آب میشود

 
صراحی سیاه دیدگان من


به لالای گرم تو

 
لبالب از شراب خواب می شود

 
 به روی گاهواره های شعر من

 
نگاه کن

 
تو میدمی و آفتاب می شود



 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

 
به جویبار که در من جاری بود

 
به ابرها که فکرهای طویلم بودند

 
 به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من

 
از فصل های خشک گذر می کردند

 
به دسته های کلاغان

 
که عطر مزرعه های شبانه را

 
برای من به هدیه می آوردند


به مادرم که در اینه زندگی  می کرد

 
و شکل پیری من بود

 
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را

 
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد

 
می ایم می ایم می ایم


با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک

 
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی

 
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

 
می ایم می ایم می ایم

 
و آستانه پر از عشق می شود

 
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

 
و دختری که هنوز آنجا

 
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

 



 هدیه

 

من از نهایت شب حرف میزنم


من از نهایت تاریکی


و از نهایت شب حرف میزنم


اگر به خانه من آمدی

 

 برای من ای مهربان چراغ بیار

 
و یک دریچه که از آن

 
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم


 


صدایی در شب

 

نیمه شب در دل دهلیز خموش

 
ضربه پایی افکند طنین


دل من چون دل گلهای بهار

 
پر شدم از شبنم لرزان یقین

 
گفتم این اوست که باز آمده است


جستم از جا و در ایینه گیج

 
بر خود افکندم با شوق نگاه

 
آه لرزید لبانم از عشق

 
تار شد چهره ایینه ز آه

 
شاید او وهمی را می نگریست

 
گیسویم در هم و لبهایم خشک

 
شانه ام عریان در جامه خواب

 
لیک در ظلمت دهلیز خموش

 
رهگذر هر دم می کرد شتاب

 
نفسم نا گه در سینه گرفت

 
گویی از پنجره ها روح نسیم

 
دید اندوه من تنها را


ریخت بر گیسوی آشفته من

 
 عطر سوزان اقاقی ها را

 
تند و بی تاب دویدم سوی در

 
ضربه پاها در سینه من

 
چون طنین نی در سینه دشت

 
لیک در ظلمت دهلیز خموش

 
ضربه پاها لغزید و گذشت

 
 باد آواز حزینی سر کرد

 


 

پرنده مردنی است

 

دلم گرفته است

 
دلم گرفته است

 
به ایوان می روم و انگشتانم را

 
بر پوست کشیده ی شب می کشم

 
چراغ های رابطه تاریکند

 
چراغهای رابطه تاریکند

 
کسی مرا به آفتاب

 
معرفی نخواهد کرد

 
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

 
پرواز را به خاطر بسپار


پرنده مردنی ست

 


 

سپیده عشق

 

آسمان همچو صفحه دل من

 
روشن از جلوه های مهتابست

 
امشب از خواب خوش گریزانم

 
که خیال تو خوشتر از خوابست

 
خیره بر سایه های وحشی بید

 
می خزم در سکوت بستر خویش

 
باز دنبال نغمه ای دلخواه

 
می نهم سر بروی دفتر خویش

 
تن صدها ترانه میرقصد

 
در بلور ظریف آوایم

 
لذتی ناشناس و رویا رنگ

 
می دود همچو خون به رگهایم


آه ... گویی ز دخمه دل من

 
روح شبگرد مه گذر کرده

 
یا نسیمی در این ره متروک

 
دامن از عطر یاس تر کرده

 
بر لبم شعله های بوسه تو

 
میشکوفد چو لاله گرم نیاز

 
در خیالم ستاره ای پر نور

 
می درخشد میان هاله راز

 
ناشناسی درون سینه من

 
پنجه بر چنگ و رود می ساید

 
همره نغمه های موزونش

 
گوییا بوی عود می اید


آه... باور نمیکنم که مرا


با تو پیوستنی چنین باشد

 
نگه آن دو چشم شور افکن

 
سوی من گرم و دلنشین باشد

 
بیگمان زان جهان رویایی

 
زهره بر من فکنده دیده عشق

 
می نویسم بر وی دفتر خویش


جاودان باشی ای سپیده عشق


 

   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  |