تبليغاتX
Hello-01-june.gif (32197 bytes) قلبهای عاشق
من از نهایت شب حرف میزنم....من از نهایت تاریکی..و از نهایت شب حرف میزنم

نامه ی شماره 3

پرویز محبوبم :

من نمی دانم چه طور از گناه خودم عذر بخواهم این بدترین کاری بود که من تا به حال

مرتکب شده ام ولی تقصیر من هم نیست .

در آخرین لحظه ای که می خواستم با مامانم به نزد تو بیایم برایمان مهمان رسید و ناچار شدیم

در خانه بمانیم .

من یک دنیا از تو معذرت می خواهم می دانم که خیلی در انتظار مانده ای مرا ببخش امیدوارم

مورد عفو تو واقع شوم

می خواستم مطالبی را به تو بگویم که واجب بود پیش از رفتن به ملاقات پدرم تو آنها را

بشنوی ولی متأسافانه نشد

این کاغذ را به وسیله ی فریدون فرستادم او به تو می گوید که مهمان های ما چه کسانی بودند

و چرا ما نتوانستیم بیاییم .

خداحافظ تو

فروغ


پاسخ پرویز شاپور در حاشیه ی نامه :

تو را دختر باارزشی می دانم ولی اصولا نسبت به جنس مخالف نظر خوبی ندارم نمی توانم

باور کنم که در نزد شماها حقیقتی یافت شود و اگر هم یافت شود مطمئن هستم بسیار ناقابل و

ناچیز است زیرا ‌آنچه زندگی به من آموخته و آنچه تجربه بر من ثابت کرده است تماما دلالت

بر صحت این مدعا دارد لذا تا هنگامی که خلاف این اصل مسلم ثابت نگردد حاضر نیستم از

عقیده ی خود دست بکشم مثلا بین محبوبی که تو مرا خطاب می کنی و من تو را می خوانم

خیلی فرق قائل هستم یکی را قرین حقیقت و دیگری را بعید از حقیقت جستجو می کنم این

است ایده ی من و در این باره جز این که خلاف آن را تو عملا به من ثابت نمایی.

پرویز شاپور

شب دوشنبه

22/3/1329

شب به خیر


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 

 

گناه

 

گنه کردم گناهی پر ز لذت


درآغوشی که گرم و آتشین بود


گنه کردم میان بازوانی


که داغ و کینه جوی و آهنین بود


در آن خلوتگه تاریک و خاموش


گنه کردم چو چشم پرز رازش


دلم در سینه بی تابانه لرزید

ز خواهش های چشم پر نیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

پریشان در کنار او نشستم

لبش بر روی لبهایم هوس ریخت

ز اندوه دل دیوانه رستم

فروخواندم به گوشش قصه عشق

ترا می خواهم ای جانانه من

ترا می خواهم ای آغوش جانبخش

ترا ای عاشق دیوانه من

هوس در دیدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پیمانه رقصید

تن من در میان بستر نرم

بروی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت

کنار پیکری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه کردم

در آن خلوتگه تاریک و خاموش


 

فروغ فرخزاد


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:11  توسط ...سپیده...  | 


یکسال میگذره.....


زود از پیشمون رفت.....
 
 
پوران فرخزاد در مورد فروغ در کتاب (خواهرمن فروغ فرخزاد) نوشته است:


به عقیده من یک هنرمند باید در اوج بمیرد...

و پدربزرگ من هم یک شاعر..یک هنرمند..یک پدرمهربان.. و یک بیمارصبوربود که در

 اوج رفت...


8 تیر
1387
 
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:0  توسط ...سپیده...  | 


به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آوردند

به مادرم که در اینه زندگی می کرد

و شکل پیری من بود

و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را

از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد

می ایم می ایم می ایم

با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک

با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می ایم می ایم می ایم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا

در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

 

فروغ فرخزاد



+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:20  توسط ...سپیده...  |